در هر جنگی، یک جبهه از دود و آتش شکل میگیرد و جبههای دیگر از روایت و تصویر. تاریخ نشان داده اگر دشمن در میدان نظامی نتواند یک ملت را به زانو درآورد، تلاش میکند در میدان افکار عمومی همان نتیجه را به دست آورد، زیرا هدف این جنگ تغییر محاسبات مردم، فرسایش اعتماد عمومی و شکستن انسجام اجتماعی است.
آنچه امروز بیش از هر چیز باید نسبت به آن حساس بود، تلاش برای تغییر میدان نبرد است. به جای آنکه پرسش اصلی این باشد که چه عواملی موجب افزایش تنشها شد، چه اقداماتی به بیاعتمادی میان طرفهای مذاکره انجامید یا چگونه میتوان از منافع ملی صیانت کرد، برخی روایتها مسئله را به نزاع میان خود ایرانیان تبدیل میکنند، در نتیجه دشمن بیرونی به حاشیه رانده میشود و شهروند ایرانی، رقیب سیاسی خود را عامل اصلی همه مشکلات معرفی میکند.
بخش نگرانکننده ماجرا اینجاست که برای برخی جریانهای سیاسی، توافق با آمریکا به مهمترین اولویت تبدیل شده و گویی هر موضوع دیگری، حتی امنیت ملی، بازدارندگی، عزت ملی و برخی منافع راهبردی کشور نیز باید در خدمت رسیدن به این هدف قرار بگیرد. در چنین نگاهی اگر توافقی شکل نگیرد، باید در داخل کشور مقصری پیدا شود، از همین رو به جای بررسی رفتار طرف مقابل، تمام تمرکز روی تخریب منتقدان قرار میگیرد و هر کس نسبت به اعتماد بیقید و شرط به آمریکا هشدار دهد، با برچسبهایی مانند «تندرو» یا «جنگطلب» روبهرو میشود و مسئول ناکامی دیپلماسی معرفی میشود.
این در حالی است که هیچ مذاکرهای در خلأ اتفاق نمیافتد و موفقیت یا شکست یک توافق، تنها به خواست یک طرف وابسته نیست. اگر طرف مقابل تعهدات خود را نقض کند، شروط تازهای مطرح کند یا اساساً اهداف دیگری را دنبال کند، نمیتوان همه مسئولیت را متوجه مخالفان داخلی دانست، زیرا چنین تحلیلی بیش از آنکه واقعیت را توضیح دهد، به رقابت سیاسی خدمت میکند.
یکی از مصادیق این روایتسازی، مواجهه با میلیونها نفری است که در پویش «جانفدا» برای دفاع از کشور اعلام آمادگی کردند. ممکن است هر فردی درباره این پویش نظر متفاوتی داشته باشد، اما تمسخر این افراد یا القای این گزاره که «اگر روز خطر برسد، هیچکدام حاضر به دفاع نیستند»، بیش از آنکه تحلیل باشد، یک عملیات روانی برای بیاعتبار کردن مفهوم مشارکت ملی به شمار میآید، در حالی که هیچ داده معتبری چنین ادعای فراگیری را تأیید نمیکند.
گام بعدی نیز قابل پیشبینی بود، ابتدا این جمعیت به سخره گرفته شدند، سپس به جنگطلبی متهم شدند و در نهایت این روایت شکل گرفت که اگر مذاکره به نتیجه نرسیده یا بحران ادامه پیدا کرده، ریشه آن را باید در همین جریان جستوجو کرد، در حالی که این دقیقاً همان تغییر میدان نبرد است، یعنی به جای آنکه رفتار طرف خارجی مورد پرسش قرار گیرد، نگاهها به سمت شهروندان ایرانی چرخانده میشود.
در این میان، برخی واقعیتهای مهم نیز به حاشیه رانده میشوند. وقتی در جریان یک بحران، حمله به غیرنظامیان، مدارس، مراکز درمانی یا ترور فرماندهان و مسئولان نظامی رخ میدهد، انتظار طبیعی آن است که این اقدامات در مرکز تحلیلها قرار بگیرد، اما اگر همه این رخدادها کنار گذاشته شود و تنها دغدغه، بازگشت به هر شکل ممکن به میز توافق باشد، این پرسش جدی مطرح میشود که جایگاه امنیت ملی و منافع راهبردی کشور در این معادله کجاست و آیا توافق، فارغ از هزینههایی که ممکن است بر کشور تحمیل کند، به یک هدف مستقل تبدیل شده است؟
تجربه روابط بینالملل نشان میدهد که مذاکره زمانی ارزش دارد که در خدمت تأمین منافع ملی باشد، نه آنکه خود به هدف نهایی تبدیل شود، زیرا توافق، ابزار تأمین منافع ملی است، نه خودِ منافع ملی. هیچ توافقی که امنیت، بازدارندگی، عزت یا منافع بلندمدت یک ملت را نادیده بگیرد، صرفاً به دلیل آنکه نام «توافق» بر آن گذاشته شده، موفق تلقی نمیشود.
خطر اصلی از جایی آغاز میشود که رقابت سیاسی جای خود را به حذف اجتماعی بدهد، آن هم زمانی که هر کس از آمادگی دفاع از کشور سخن بگوید، جنگطلب نامیده شود و هر کس نسبت به بدعهدیهای طرف مقابل هشدار دهد، عامل شکست دیپلماسی معرفی شود، زیرا در چنین فضایی دیگر مجالی برای گفتوگوی ملی باقی نمیماند و تنها چیزی که رشد میکند، بیاعتمادی و شکاف اجتماعی است.
جامعهای که درگیر چنین دوقطبیهایی شود، به تدریج قدرت تشخیص مسئله اصلی را از دست میدهد و مردم به جای آنکه درباره منافع ملی، امنیت، اقتصاد و آینده کشور گفتوگو کنند، انرژی خود را صرف پاسخ دادن به برچسبهایی میکنند که از سوی رقیب سیاسی دریافت کردهاند، تا جایی که اختلاف نظر به دشمنی تبدیل میشود و دشمنی جای عقلانیت را میگیرد.
تاریخ نشان داده هرگاه جامعهای به جای تمرکز بر تهدیدهای واقعی، سرگرم جنگ داخلی روایتها شود، بزرگترین برنده کسانی خواهند بود که از شکاف اجتماعی سود میبرند. هیچ عملیات روانی به اندازه آنکه مردم یک کشور را در برابر یکدیگر قرار دهد، موفق عمل نمیکند.
شهر باید مراقب حیله کسانی باشد که قدرت خود را از شکافها تغذیه میکنند، زیرا آنها زمانی احساس پیروزی میکنند که همسایه، همسایه را متهم کند، خانوادهها بر سر سیاست از هم فاصله بگیرند و شهروندان به جای نقد استدلال یکدیگر، اصل وطندوستی همدیگر را زیر سؤال ببرند.
امروز بیش از هر زمان دیگری باید مراقب بود که رقابت سیاسی به پروژهای برای فرسایش انسجام ملی تبدیل نشود، چرا که هیچ توافقی، هرچقدر مهم، ارزش آن را ندارد که برای رسیدن به آن، سرمایه اجتماعی یک ملت قربانی شود. کشوری که مردمش کنار یکدیگر بایستند، حتی در سختترین بحرانها نیز قدرت بازسازی خواهد داشت، اما جامعهای که در دام دوقطبیسازی گرفتار شود، پیش از آنکه از بیرون آسیب ببیند، از درون فرسوده میشود و این دقیقاً همان نتیجهای است که طراحان جنگ روایتها به دنبال آن هستند.



















