در روزهای نخست بحران و جنگ، آنلاین شدن آموزش تصمیمی قابل درک بود؛ تلاشی برای آنکه چراغ یادگیری، هرچند کمنور، خاموش نشود. اما اکنون بیش از یک ماه از آتشبس گذشته است. خیابانها دوباره شلوغ شدهاند، بازارها نفس میکشند، ادارهها بازگشتهاند و زندگی، زخمی اما ایستاده، به جریان افتاده است. با این حال، آموزش همچنان پشت صفحههای خاموش و اینترنتی نیمهجان محبوس مانده؛ گویی تنها سنگری که اجازه بازگشت به حیات عادی ندارد، سنگر دانش است.
تناقض از همینجا آغاز میشود؛ چگونه جامعه برای اقتصاد، تجارت و فعالیتهای روزمره «امن» تلقی میشود اما برای مدرسه و دانشگاه نه؟ چگونه میتوان پذیرفت که شهر برای عبور خودروها امن است اما برای عبور اندیشهها نه؟
آموزش آنلاین، آن هم در شرایطی که اینترنت بینالملل قطع یا محدود است، بیشتر به قایقی میماند که در خشکی رها شده باشد؛ ظاهراً وجود دارد، اما توان حرکت ندارد. دانشجو و دانشآموز، محروم از دسترسی آزاد به منابع علمی، کلاسهای تعاملی و ارتباط پایدار، بیش از آنکه آموزش ببیند، درگیر جنگی فرسایشی با اختلال، قطعی و محدودیت میشود. در چنین شرایطی، آموزش فقط «برگزار» میشود، اما لزوماً «اتفاق» نمیافتد.
در این میان، مسئلهای که کمتر درباره آن سخن گفته میشود، فشار اقتصادی آموزش آنلاین بر خانوادهها و اساتید است. گویی تصور شده هر خانهای بهطور طبیعی مجهز به لپتاپ، تبلت، اینترنت پایدار و چندین ابزار دیجیتال است؛ در حالی که برای بسیاری از خانوادهها، تأمین همین حداقلها به کابوسی مالی تبدیل شده است. خانوادهای که درگیر تورم، کاهش درآمد و فشار معیشتی پس از جنگ است، چگونه باید همزمان هزینه اینترنت، خرید گوشی یا تعمیر لپتاپ فرسوده فرزندش را نیز تأمین کند؟
در بعضی خانهها، چند فرزند ناچارند با یک تلفن همراه مشترک در کلاس حاضر شوند؛ حضوری که بیشتر شبیه تلاش برای عقب نماندن از قافله است تا تجربه واقعی آموزش. عدالت آموزشی زمانی معنا دارد که امکان دسترسی برابر وجود داشته باشد، نه آنکه کیفیت تحصیل وابسته به توان خرید تجهیزات دیجیتال شود.
از سوی دیگر، فشار این وضعیت تنها بر دوش دانشجویان و خانوادهها نیست. بسیاری از اساتید و معلمان نیز با درآمدهایی محدود، ناچار شدهاند هزینه تجهیز «کلاس خانگی» را شخصاً پرداخت کنند؛ از خرید لپتاپ و وبکم گرفته تا اینترنت پرسرعت، میکروفون، برق و فضای مناسب تدریس. در عمل، بخشی از هزینه زیرساخت آموزشی، بیصدا به دوش افرادی افتاده که خود با مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکنند. معلمی که باید ذهنش صرف آموزش و پرورش نسل آینده شود، حالا نگران هزینه اینترنت، قطع برق یا فرسودگی تجهیزات شخصیاش است. این یعنی فرسایش آرام سنگر آموزش؛ سنگری که نه با انفجار، بلکه با فشار اقتصادی و بیتوجهی تدریجی آسیب میبیند.
مدرسه و دانشگاه صرفاً ساختمانهایی برای انتقال محتوا نیستند؛ آنها حافظه زنده جامعهاند. جایی که امید، گفتوگو، رقابت، دوستی و آینده شکل میگیرد. وقتی این فضاها برای مدت طولانی تعطیل یا بیروح شوند، جامعه کمکم بخشی از پویایی خود را از دست میدهد. نسلی که باید در کلاسها رؤیا بسازد، پشت صفحههایی سرد و بیجان، آرامآرام از شور یادگیری فاصله میگیرد. خطر بزرگتر اما عادی شدن این وضعیت است؛ اینکه جامعه به آموزش ناقص عادت کند. همانطور که انسان به تاریکی خو میگیرد، ممکن است نظام آموزشی نیز به کیفیت پایین، ارتباط محدود و حضور نیمهکاره رضایت دهد. آنگاه «ادامه داشتن کلاس» جای «زنده بودن آموزش» را میگیرد. در تاریخ، ملتهایی که در سختترین روزها دوام آوردند، فقط آنهایی نبودند که مرزهایشان را حفظ کردند؛ بلکه آنهایی بودند که اجازه ندادند چراغ مدرسهها خاموش شود. اگر سربازان از خاک محافظت میکنند، معلمان و دانشگاهها از آینده محافظت میکنند. سقوط هر سنگر نظامی دردناک است، اما خاموش شدن سنگر آموزش میتواند نسلی را از حرکت بازدارد. صلح فقط خاموش شدن سلاحها نیست؛ صلح زمانی کامل میشود که کلاسها دوباره جان بگیرند، صدای معلم از پشت مانیتورهای خسته بیرون بیاید و دانشآموز احساس کند زندگی واقعاً به جریان عادی بازگشته است. جامعهای که آموزشش در وضعیت تعلیق بماند، حتی در سکوت پس از جنگ نیز هنوز بخشی از بحران را با خود حمل میکند



















